۱)پاییز

 

یاد داری که موسم پاییز

جانب باغ و بوستان رفتیم

دست در دست یکدگر باهم

از پی دیدن خزان رفتیم

 

پنجه های چنار زرد و نزار

زیر پای من و تو می شد خرد

باد پاییز های و هوی کنان

برگها را به هر طرف می برد

 

گلبن نسترن ز بی برگی

بیدسان پیش باد می لرزید

گه ز تاراج باغ می نالید

گه ز تشویش باد می لرزید

 

شاخه های صنوبر و شمشاد

بر سر خاک زر می افشاندند

برگها زیر پای ما نالان

قصه ای دردناک می خواندند

 

خسته و دلشکسته می گفتند

مرگ مطلوبتر ز تنهایی ست

پایفرسود پای دوست شدن

دوستان خوبتر ز تنهایی ست

 

  ۲)رنج سی ساله

 

هرکه با بلا پنجه می کند

پنجه های خود رنجه می کند

دست کی برد ناتوان اگر

پنجه با قوی پنجه می کند؟

 

باز دیو شب شد بلای من

باز وای دل باز وای من

باز یک جهان ظلمت و بلا

خیمه می زند در سرای من

در سکوت شب اوفتد به هم

های و هوی دل هوی و های من

ناله می کنم من برای دل

نوحه می کند دل برای من

 

شب رسید و من باز در تبم

می رسد ز ره رنج هر شبم

جوش می زند چشمه ی غمم

شعله می کشد آتش تبم

 

باز گرگ غم روبروی من

پنجه می زند در گلوی من

شحنه ی بلا پیش چشم من

سنگ می زند بر سبوی من

 

آمد از درم میهمان غم

باز من شدم میزبان غم

هرکه غم همی جستجو کند

گو بجوید از من نشان غم

آتش افکند غم به جان من

آتش افکنم من به جان غم

 

در دل بلا خانه می کنم

کارهای دیوانه می کنم

در دهان غم دست می برم

زلف شیر را شانه می کنم

 

باز مرغ شب وای می کند

هوی می کند های می کند

درد می برد ناله می کشد

بانگ می زند وای می کند

رنج کهنه تکرار می کند

شور تازه برپای می کند

شرح عشق جانسوز می دهد

یاد یار خودرای می کند

دود سینه در دیده می زند

خون دیده در نای می کند

 

یاد رنج سی ساله می کنم

آه می کشم ناله می کنم

روی آسمان پرده می کشم

مه نهفته در هاله می کنم

خون دیده بر روی می زنم

شنبلید را لاله می کنم

 

هرکه با بلا پنجه می کند

پنجه های خود رنجه می کند

دست کی برد ناتوان اگر

پنجه با قوی پنجه می کند؟

 

دیده بر رخم آب می زند

گریه ام ره خواب می زند

اشک گویدم با شب سیه

صبر کن که مهتاب می زند

                                 (استاد مصفا)

نوشته شده توسط محمد خلیلی در پنجشنبه هشتم مهر ۱۳۸۹ |