استاد مصفا مرثیه ی زیر را در سال ۱۳۷۷ در سوک فقیه و فیلسوف نامدار و آزاده ی ایران، مهدی حائری یزدی، سروده اند. بجاست که این سوک سرود را با یاد آزادگی و شرف آیت الله منتظری، در اولین سالروز کوچ فاتحانه اما دردناکش، زمزمه کنیم.
بگذار تا بگریم بر دامن شب ای شب
بگذار تا بسوزم در آتش تب ای شب
افسرده و نزارم چندان جگر ندارم
تا از جگر برآرم فریاد یارب ای شب
بی تابم و نیابم از هیچ سو مفرّی
می پویم و نجویم ملجا و مهرب ای شب
افتاده ایم بی تاب با دیدگان بی خواب
از روزگار کژتاب وز نحس کوکب ای شب
لب بستم از شکایت تا کس نداندم درد
جانم رسید صد بار از درد بر لب ای شب
هم بیشتر پریشان هم بیشتر نزارم
هم بیشتر نژندم از هر شب امشب ای شب
***
در ماتم بهاران بگذار تا بگریم
با ناله ی هزاران بگذار تا بگریم
سروی به خاک افتاد افسرد سرو و شمشاد
همدرد باد و باران بگذار تا بگریم
غم سوخت تار و پودم نابود کرد بودم
با یاد غمگساران بگذار تا بگریم
می خیزد از دلم دود کاو را چنان که او بود
نشناختند یاران بگذار تا بگریم
آزادی آرزو داشت صد بغض در گلو داشت،
پنهان ز دوستاران، بگذار تا بگریم
می ریخت خون ز دیده از دیده و شنیده
وز جور روزگاران بگذار تا بگریم
با من ز درد می گفت وز درد مرد می گفت
وز زخم مردواران بگذار تا بگریم
طبعم ازو خجل ماند داغم ازو به دل ماند
همراه داغداران بگذار تا بگریم
آیینه سوکوار است آدینه بیقرار است
با این دو یادگاران بگذار تا بگریم
در ماتم بهاری با یاد شهسواری
محکوم نی سواران بگذار تا بگریم
مهدی تهمتنی بود ستوار مأمنی بود
در جمع دین مداران بگذار تا بگریم
در پیری و جوانی زر بود و بیستگانی
محسود کم عیاران بگذار تا بگریم
نامه ز دستش افتاد بنهاد خامه ی راست
از بهر کج نگاران بگذار تا بگریم
زنهاردار من بود می داد زینهارم
از زینهارخواران بگذار تا بگریم
کامی نرانده دارم شعری نخوانده دارم
بر شیر بیشه زاران بگذار تا بگریم
در دست دستخونم در ششدر جنونم
در نرد بدقماران بگذار تا بگریم
بر زخم های کاری زخم کلاب ضاری
وز نیش گرزه ماران بگذار تا بگریم
بر شیرمرد ایران بر اسوه ی دلیران
مظلوم بی تباران بگذار تا بگریم
در مرگ اهل دردان در سوک شیرمردان
همراه سوکواران بگذار تا بگریم
رفت از میانه مردی برخاست اهل دردی
همدرد بیقراران بگذار تا بگریم