دیدی به روزگار، غم روزگار، چشم؟

دیدی چگونه بود خزان و بهار چشم؟

ناخن کشید در تو و شد ناخنه پدید

بی ناخن زمانۀ ناخن گذار چشم

دیدی چه کرد با تو زمانه به سال و ماه؟

دیدی چه کرد با من لیل و نهار چشم؟

چون مار پیسه گشت جهان گرد خویش و من

هردم گزیده گشتم ازین پیسه مار چشم

دیری ست خیره ماندی در آن غبار دور

چندان که تیره گشتی، از آن غبار چشم

گفتی کزان غبار سواری برون جهد

نزدیک شد غبار و نیامد سوار چشم

زاری ز حد گذشت و نزاری به حد رسید

تا چند از گریستن زارزار چشم؟

عمری نظر به راه شب و روز دوختی

دیدی چه حاصل آخر ازین انتظار چشم؟

دانی چه بود حاصل یک عمر انتظار؟

من تیره روز ماندم و ماندی تو تار چشم

ما را ز پا فکندی و رفتی تو خود ز دست

ما را نزار کردی و گشتی نزار چشم

آینده یی نماند و گذشته تباه شد

در حال هیچ نیز نبینم قرار چشم

رویینه تن نبودم و بودم به تو امید

گفتم نه ای چو دیدۀ اسفندیار چشم

دارایی ام سکندر ملعون غم شکست

تو ماهیار بودی و جانوسیار چشم

دیدم هزار چشمه خطا از تو روز و شب

مهر و مه است شاهد و چرخ هزارچشم

بینایی تو از تو و کوری من ز من

ما را به حال کوری خود واگذار چشم

گفتم به بوستان و گلستان بری مرا

آوردی ام به خاره ستان خارزار چشم

خوارت کند خدای که خواری مرا ز توست

هرگز مباد کس چو منِ زار خوار چشم

من تهمتن نی ام تو شغادی اگر، بگوی

از چه فکندی ام به بن چاه سار چشم؟

دستم اگر به تیر و کمانی رسد ز بخت

می دوزمت شغادصفت بر چنار چشم

میلت کشم به مُقله۱ دلم ره نمی دهد

در محنتم ز کاوش این خارخار چشم

شمع رهم نبودی و بودم به تو امید

پی سوز دست اهرمنی نابکار چشم

کوری مگر؟ به صحبت قومی کشاندی ام

خونخوارتر ز تازی و ترک و تتار چشم

گویی چه دیدنی ست درین روزگار شوم؟

قتل است و غارت و ستم و ایلغار چشم

در این دیار شوم نه مردی نه مردمی ست

جز دیدن مخنّث و امرد مدار چشم

زنهار بیش ازین چه نمایی مرا؟ بس است

دیدار دیومردم زنهارخوار چشم

خون دلم کشیدی و بر خاک ریختی

راز دلم ز کار تو شد آشکار چشم

خونخواره نیست خاک ز سنگین دلی به خاک

خون دلم چو ابر بهاران مبار چشم

چشم کسان شدی و شدی پایمرد خلق

امروز چشمکی۲ ست تو را دستیار چشم

چشم منی هنوز و امیدم به لطف توست

گرچه تو راست چشمک بی اعتبار چشم

چون چشمکت فگار شود من دگر کنم

چشمم دگر کنی تو چو گردد فگار چشم؟

دارم غمت به دل که تو مسکین بسا شبا

بگریستی به حال من ای غمگسار چشم

بینایی ات به کار هنر بی شمار شد

شد دوخته به جانب تو بی شمار چشم

دیدند بی نظیرت در حدّت نظر

تیر نظر فکندند از هر کنار چشم

عین کمال بودی و از چشم زخم خلق

دیدی کمال منقصت از روزگار چشم

                                (استاد مصفا)

پی نوشت:

۱)کاسه ی چشم

۲)چشمک: عینک

نوشته شده توسط محمد خلیلی در سه شنبه نهم فروردین ۱۳۹۰ |