مه و سالها هرچه بر ما گذشت
طرب کاه و اندوه افزا گذشت
شب و روزها از پی یکدگر
امید افکن و عمر فرسا گذشت
مه و سال با ای فسوسا رسید
شب و روز با ای دریغا گذشت
رسید از غم و درد جانم به لب
به من لحظه و ساعتی تا گذشت
غم هستی من- که جز غم نداشت
شتابان رسید و شکیبا گذشت
اگر بود شادی- که هرگز نبود
چو برق آمد و برق آسا گذشت
چه حاصل ز دیروز و امروز من
که این هر دو در فکر فردا گذشت
نداند کسی جز من و روز و شب
که بر من چه روز و چه شبها گذشت
به شبهای عمرم که از دیرباز
به یاد تو ای ماه سیما گذشت
ز خود پرسم آیا سپیده دمید
شب هجر باقی بود یا گذشت
به خود گویم از بهر تسکین درد
اگرچند درد از مداوا گذشت
مخور غم که گویا سپیده دمید
شب تیرۀ هجر گویا گذشت
مخور غم که این زندگی هرچه بود
بد و خوب یا زشت و زیبا گذشت
بلی عمر من روز و شب سال و ماه
بسی سخت بگذشت اما گذشت
گذشتم ز هستی که در روزگار
توان رستن از هر غمی با گذشت
ز مهر تن توبه سوز تو نیز
گذشتیم و شوق تمنا گذشت
تواند کشد دست از ناکسی
کسی کز سر جمله دنیا گذشت
ستم هرچه کردی و خواهی بکن
ز تو ما گذشتیم و از ما گذشت
ولی از تو می پرسم ای سنگدل
که از تو خدا خواهد آیا گذشت؟